<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rdf:RDF
    xmlns="http://purl.org/rss/1.0/"
    xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
    xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
    xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/rss">
        <title>دورهم توی انفرادی</title>
        <description></description>
        <link>http://sellool.mihanblog.com</link>
       <dc:date>2012-05-23T21:46:15+01:00</dc:date>
        <items>
            <rdf:Seq>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/213"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/211"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/205"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/183"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/179"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/141"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/140"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/139"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/137"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/127"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/126"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/108"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/107"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/94"/>
                <rdf:li rdf:resource="http://sellool.mihanblog.com/post/72"/>
            </rdf:Seq>
        </items>
    </channel>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/213">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-03-15T17:03:22+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>سلول 89</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/213</link>
        <description>
سال 89 نفسهای آخرش را میکشد. مرا به بالینش میخواند و میخواهد که در گوشم نجوایی کند! وصیتی دارد گویا! گوشهایم رو تیز میکنم و در دهانش فرو میبرم و...&lt;br&gt;&lt;br&gt;گوشهایم را با قساوت تمام گاز میگیرد! با چشمانی گرد شده به او مینگرم که ناگاه بر چشمانم آب دهان می اندازد! تا می آیم از این همه گستاخی بانگ اعتراضی برآورم با پشت دست چنان به دهانم میکوبد که برق از سرم میپرد!!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;توشه ی سال 89 من در این سلول سه کلمه بود! نشنو، نبین و نگو!&lt;br&gt;&lt;br&gt;سلول را در 89 آغاز کردم و گویا امروز انفرادی من به پایان رسیده و هنوز در 89 به سر میبرم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;امروز سلول برای من پایان یافت و این تماما ترکشهای خمپاره ای بود که در بیست و چهارمین پست بزرگ مرد سلول، آقا سید بزرگوار، به سمت ما نشانه گرفته شد!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نه اینکه حرفهای ایشان ما را مصمم به رفتن نموده باشد، نه!!! هرچند این هم بود ولی نفس عمل ایشان بیشتر در گرفتن چنین تصمیمی دخیل بوده!&lt;br&gt;&lt;br&gt;شما حسابش را بکنید باغبانی باغش را ترک کند! قیچی و ماشین چمن زنی و اره و باقی ابزاری چون من! که وظیفه مان به خودی خود باغبانی نیست ولی در همان راستاست به چه کار می آییم؟؟؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;این سلول اگر در هیچ حوزه ای هم بار محتوایی نداشته؛ که داشته؛ در حوزه ارتباطات درسهای شگرفی به من داد! همین نشنیدن و ندیدن و نگفتن!!! از ثمرات حضور در این سلول بوده! یا مثلا اینکه تجربه به سن است و هرکه سنش بیش تجربه اش بیشتر، یکی از آن نکات نابی بوده که بنده در این حضور 8 ماه و خورده ایم در سلول آموختم! و بعنوان کوچکترین عضو سلول و به تبع آن کم تجربه ترین عضو که این کم تجربگی میل به بی تجربگی میکند آموختم که نیاز به سمعک دارم و ریشه تمام کامنت ننوشتنهایم و نشنیدنهای فریادهای دوستان رو بالاخره پیدا کردم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;سال 90 را سال رهایی از سلول بنامیم! رهایی از سلول نفاق، از سلول دروغ، از سلول تهمت، از سلول غیبت، از سلول نفس و از سلول هوس! و اینها در کل یعنی رهایی از سلول انفرادی!&lt;br&gt;&lt;br&gt;خدایا در سال جدید حول حالنا بسوی احسن حال که حال نیکو داشتن زمینه ساز خیر و خوشی خواهد بود و حال خراب همیشه افسردگی و ندامت و منفی بافی و ... می آورد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;به امید روزهای قشنگ و زیبا در آغاز دوباره بهار.&lt;br&gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/211">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-03-13T06:17:03+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>دربند آزادی</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/211</link>
        <description>دیر رسیدم به بحث ولی رسیدم! هرچند تمام مباحث فنی و علمی توسط دوستان ارائه شد ولی بنا به وظیفه من نیز باید قلم بزنم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;من از آزادی متنفرم! من از هرچیزی که الان به اسم آزادی هست متنفرم! من از آزاد لباس پوشیدن متنفرم! من از تی شرت و پیراهن اندامی و آستین کوتاه متنفرم! من از شلوار تا سر زانو متنفرم! من از مانتوی کوتاه متنفرم! من از قیافه هایی که از هفت دولت آزادند متنفرم! من از صورتهای تیغ زده متنفرم! من از پسرایی که ابرو برمیدارن متنفرم! من از روسری هایی که می افتند متنفرم! من از آزاد غذا خوردن متنفرم! من از کوفت و زهرمار خوردن (خودتون لیست کنید!) متنفرم! من از آزاد حرف زدن متنفرم! اصلا من از آزادی بیان متنفرم!! من از فحش و ناسزا متنفرم! من از آدمایی که به اسم آزادی بیان به هرکس و هرچیزی، هرچی دلشون بخواد میگن متنفرم! من از تظاهرات و راهپیمایی اغتششاگران که به اسم آزادی برگزار میشه متنفرم! من از این آدما بالکل متنفرم چون خیلی خیلی آزادن! من از ماهواره متنفرم چون خیلی توش آزادی داره! من از وی پی ان متنفرم چون اینترنت رو آزاد میکنه! من از روزه خوری و نماز نخوندن به اسم آزادی متنفرم! من از بهاییت متنفرم که میخوان ما رو از دینمون آزاد کنن! من از آزادی متنفرم! من از آزادی در دوستی با جنس مخالف متنفرم! من از گناه که آزادی از حدود الهی است متنفرم! من از ...&lt;br&gt;&lt;br&gt;من دوست دارم دربند دین باشم! من دوست دارم در حصار ریش و پیراهن آستین بلند و ابروهای پرپشت و نماز و روزه و از همه مهمتر در بند نظام اسلامی باشم. من دوست دارم در اینترنت از هر 10 سایتی که باز میکنم هشتاش مشترک گرامی باشه! من دوست دارم حداکثر 13-14 تا شبکه تلویزیونی داشته باشم که خلاف سنگینمون هم العالم و پرس تی وی و الکوثر باشه! من دوست دارم متحجر باشم حزب اللهی باشم بسیجی باشم و در قید و بند ولایت فقیه و جمهوری اسلامی! من دوست دارم در تمام این بندها باشم و طعم آزادی رو نچشم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نه آنها که گفتم آزادی بودند و نه اینها که نوشتم اسارت! طعم آزادی را حر چشید که آزاده شد! طعم آزادی را امام چشید و ملت سالهای انقلاب که قیام کردند. طعم آزادی را خرمشهر چشید که خونین شهر شد. طعم آزادی را آبادان چشید که از حصار درآمد. اگر آزادی برای عده ای بی بند و باری تعریف میشود، برای من بی بند و باری اسارتی است بزرگ! در بند گناه بودن و اسیر حرام خدا شدن بزرگترین زندانیست که بشر دوپا واردش خواهد شد!!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;من دوست دارم در مرزها و حدود الهی زندانی باشم تا در زندان شیطان آزاد بودن را تجربه کنم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;پی نوشت: شرمنده بابت انشای ضعیفم! فقط حسم رو گفتم ولی میدونم که نه خیلی ادبی بود و نه بار علمی داشت برای بحث و این حرفا.&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/205">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-03-02T04:11:11+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>لازم و کافی</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/205</link>
        <description>






کاش شریعتی را بعنوان سوژه انتخاب نمیکردم! چند روزیست اسیر داستانهایی شده ام که شاید اگر شریعتی نبود اینگونه درگیرشان نمیشدم!&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
داستانهایی از آیت الله میلانی، شهید مطهری و مهندس بازرگان، حسینیه ارشاد و
 ناصر میناچی، آیت الله مشکینی و علامه طباطبایی، شهید چمران و امام موسی 
صدر، علامه مصباح و شهید بهشتی، امام خمینی و امام خامنه ای، پرویز خرسند و
 احسان شریعتی، میرحسین موسوی و حسن آلادپوش و...&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
روایات مختلف، داستانهای پر فراز و نشیب، کتابهای جور واجور، نقل قولهای 
عجیب و غریب، تحلیلهای منصفانه و نقدهای بیرحمانه و نصحیتهای دلسوزانه!&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
چطور است که در تاریخ شخصیتهایی را میشود یافت که دوست و دشمن همه او را به
 یک چشم نگاه میکنند و یک جور تحلیلش میکنند ولی شخصی مثل شریعتی را هزار 
مدل میشود تفسیر کرد؟&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;
&lt;br&gt;






</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/183">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-02-07T09:04:36+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>وبا، طاعون، خوره... چه میدونم درد بی درمون!!!</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/183</link>
        <description>گویا زبان من طوری خلق شده که صراحت را هیچوقت نمیتواند تلفظ کند! همیشه دنبال راهیست برای گفتن آنهم به سبکی که شنونده را مستقیم مورد خطاب قرار ندهد و این مسبب تمام درد و رنجهاییست که من در گفتگو با اطرافیانم به جان میخرم تا آنها را از گزند تندگویی هایی که در ذهنم عبور میکند دور بدارم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما امان از آن روزی که من صراحت لهجه پیدا کنم و راه تندگویی و انتقاد را بیابم و این شاید اولین و آخرین باری باشد که اینگونه در سلول مینویسم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;گفتم سلول. گفتم زندان. گفتم باطن. گفتم وجدان. گفتم... همه اینها را گفتم و گفتیم و گفتید تا احساس ایجاد شود. تا انگیزه ایجاد شود برای نوشتن. تا سوژه پیدا شود برای پرداختن. اما نگفتم که با سلول سلول کردن یادمان برود که اینجا یک وبلاگ است! نگفتم که از سلول فقط هم سلولیهایش را ببینیم و یادمان برود که ما نویسنده یک وبلاگیم. اصلا یادم نمی آید که حرفی غیر از پرداختن به مسائل مهم و ارزشمند برای پرداختن در وبلاگ زده شده باشد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چرا سلول، مثل خوره به جان این وبلاگ افتاده و تمام تلاشش را میکند تا وبلاگ بودنش را زیر سوال ببرد؟ با کسی کاری ندارم. از خودم میگویم. شاید نوشته ای بوده که با جان و دل برایش زحمت کشیدم و ساعتها به فکر فرو رفتم و عصاره اش را در این وبلاگ نوشتم اما بازخوردش چه بود؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;من به عنوان کسی که 5 سال است وبلاگ مینویسد دوست دارم مطلبی بنویسم که مخاطبش صدها نفر باشند. دوست دارم در جایی بنویسم که مطلبم نشان داده شود، بارز باشد و ارزشمند ارزیابی شود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;دوست دارم مخاطبین وبلاگم از کل دنیا باشند چون دارم در اینترنت مینویسم. وقتی میبینم محیطی که در اینترنت بنا کردم محدود شده و هیچ راهی برای خروج از این بن بست وجود ندارد سینه ام به تنگ می آید و نفسم به شماره می افتد.&lt;br&gt;&lt;br&gt;من میخواهم از این حصار عبور کنم. من میخواهم از این طاعون گذر کنم. اگر این درد درمان ندارد من نمیخواهم دیگر تحملش کنم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;اگر وبلاگ شخصی بود حرفی نبود. ولی این وبلاگ چندین نویسنده دارد که هرکدام سلایق خاصی را دنبال میکنند و این یعنی ده ها و یا شاید صدها ایده برای نوشتن که هرکدام میتواند مخاطبین بسیاری را برای خودش دست و پا کند.&lt;br&gt;&lt;br&gt;چرا وقتمان را به این روزمرگی های سلولی تلف میکنیم؟ آیا دغدغه من و شما همینهاییست که تا بحال نوشته ایم؟ اگر آخر حرفمان همین باشد پیشنهادم این است : در سلول را گل بگیریم که دیگر نه حوصله این حرفها را دارم و نه حوصله اینگونه نوشتن را.&lt;br&gt;&lt;br&gt;قابل توجه آقا حامد : اینجا الکاتراز نیست. اینجا سلول نیست. اینجا فقط یک وبلاگ است که نویسندگانش یادشان رفته که باید وبلاگنویسی کنند نه گذران وقت به سبک زندانیان! به خدا قسم نیامدم اینجا که چند نفر را پیدا کنم و گپ و گفتگویی کنیم و وقتی بگذرانیم. تمام هم و غمم این بود که مکانی را بنا کنیم برای پرداختن به عقایدمان و انتشارش ولی گویا خواست دوستان چیز دیگریست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;(فعلا برای مدتی دور مطلب نوشتن در این وبلاگ را خط میکشم و دنبال مکان بهتری خواهم رفت.)&lt;br&gt;&lt;br&gt;این را در پرانتز گفتم که بفهمانم زیاد مهم نیست! چون طبق روال معمول این وبلاگ در نظرات بجای پرداختن به اصل موضوع احتمالا این حاشیه بسیار مهم تر جلوه کند!&lt;br&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/179">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-02-06T07:11:22+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>خفقان!</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/179</link>
        <description>
&lt;img style=&quot;width: 218px; height: 180px;&quot; src=&quot;http://www.pic.iran-forum.ir/images/kkabogtm90raw0xkbeb.jpg&quot; alt=&quot;&quot; align=&quot;left&quot; border=&quot;0&quot; hspace=&quot;0&quot; vspace=&quot;0&quot;&gt;گفتم غم تو دارم...&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;گفتا خفه شو بابا!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/141">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-30T00:02:42+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (8)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/141</link>
        <description>

عمری جار میزد که یا لیتنی کنت معکم یا اباعبدالله الحسین...&lt;br&gt;&lt;br&gt;شبی در خواب دید که دعایش مستجاب شد و در کربلاست. نماز ظهر بود و امام به نماز ایستاد و او مامور محافظت از امام در مقابل تیرهای کین. به ناگاه تیری پرتاب شد و او از ترس کنار کشید و تیر به امام خورد!&lt;br&gt;&lt;br&gt;از خواب که بیدار شد دید تا بحال مدعی مرامی بوده که فرسنگها با آن فاصله دارد و دیگر نگفت کاش در کربلا با تو بودم....&lt;br&gt;&lt;br&gt;میترسم برای دعاهای فرج ما هم چنین وضعی باشد و تقریبا مطمئن شده ام که هست؛ که اگر نبود تابحال ظهور محقق شده بود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;زین پس چنین دعا کنیم: خدایا در آماده کردن دلهای ما تعجیل کن؛ آنوقت امام زمان خودش می آید!&lt;br&gt;



</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/140">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-25T23:59:20+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (7)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/140</link>
        <description>

عادت کرده ایم به دعای فرج و جمعه های بی تو...&lt;br&gt;&lt;br&gt;اگر بیایی بعضی ها مرض میگیرند از روی این ترک عادت و خون به دلت میکنند!&lt;br&gt;&lt;br&gt;آقا نیا! هم برای خودت بهتر است هم برای ما هم برای آنها!&lt;br&gt;



</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/139">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-22T15:58:27+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (6)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/139</link>
        <description>
خدا نکند ظهور تو داستان باشد!&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;.&lt;br&gt;تو باید بیایی!&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/137">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-22T00:00:54+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>جنگ بدون خونریزی!</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/137</link>
        <description>
حرف از فیلم و سینما شد! خوب است به این عرصه وارد شویم و سطح آگاهی خودمان را بالا ببریم. دنیای فیلم و تلویزیون در عین حالی که احساس میکنیم برایمان آشناست بسیار غریب است و دور از سطح آشنایی ما!&lt;br&gt;&lt;br&gt;عزیزی میگفت اصلا تلویزیون ساخته شده بود فقط برای یک موضوع؛ «غفلت». غافل کردن مردم از مسائل مهم و سرگرم کردنشان به یک دنیای خیالی. هرچند واقعیات را به ما نشان میدهند ولی در اصل واقعیات را آنطور که میخواهند به ما القا میکنند! اینطور میشود که هیاهوی رسانه های غرب آنچنان با ذهن و قلب افراد بازی میکند که دیگر واقعیات را حتی آنطور که میبینند هم باور نمیکنند!&lt;br&gt;&lt;br&gt;میدان رسانه فی الحال خط مقدم جنگی است نابرابر میان اربابان رسانه و مدافعان حقیقی حقوق نوع بشر! البته نه آن حقوق بشر صهیونیستی!&lt;br&gt;&lt;br&gt;در این میدان نبرد اخبار و میزگردها و مستندات همانند توپها و موشکهای جنگی به سمت حریف پرتاب میشوند و سریالها و فیلمها تبدیل میشوند به یکسری عملیات استراتژیک که هدفشان عبور از مرزهای فرهنگی و دینی و اخلاقی حریف و فتح قلب و روح آنهاست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;در یک چنین جنگ عظیمی حیف است امثال من و شما که در بازه ی جوانی عمرمان هستیم بنشینیم و فیلمها را صرفا به قصد لذت و گذارن وقت ببینیم و آنطور رفتار کنیم که همان خواسته سازندگان آن فیلمهاست!&lt;br&gt;&lt;br&gt;مثال عرض میکنم! چرا سریالهای جذاب و دیدنی لاست و 24 و فرار از زندان و 4400 و قهرمانان و ... شدیدا دیدنشان مد شده؟ چرا تابحال یک چنین موجی وجود نداشت و اینهمه فراگیر نشده بود؟ اصلا جذابیت این سریالها و بعضی فیلمها به چه دلیلیست؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;چرا یک جوان دانشجو یک هفته از عمرش را شبانه روزی سپری میکند تا مثلا 80 قسمت از یک سریال را ببیند؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;بعد از اینهمه فیلم و سریال دیدن چه اتفاقی خواهد افتاد؟&lt;br&gt;چرا فیلمها و سریالهای ایرانی از چنین جذابیتهایی برخوردار نیستند؟&lt;br&gt;چرا یک یهودی انگلیسی شبکه ای را با نام فارسی وان راه اندازی میکند تا شبانه روزی به پخش این سریالها بپردازد و آنها را وارد خانه های ایرانی کند؟&lt;br&gt;رسانه های غربی، فیلمهای هالیوودی، سریالهای تلویزیونی امریکایی و کارتونهای پیکسار و والت دیزنی و... چه چیزی را هدف قرار داده اند؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;شاید نتوانسته باشم حق مطلب را ادا کنم ولی نوشتن این متن را الزامی میدیدم. امیدوارم از این پس در سلول این موضوعات هم با جدیت پیگیری شود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style=&quot;font-weight: bold;&quot;&gt;پی نوشت: &lt;/span&gt;شما رو دعوت میکنم به دیدن سایت &lt;a href=&quot;http://shieldamerica.org/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;ShieldAmerica.org&lt;/a&gt; و دیدن کلیپی یک دقیقه ای که در صفحه اول این سایت هست.&lt;br&gt;&lt;br&gt;در این کلیپ ایران کشوری قدرتمند است که قصد حمله به امریکا را دارد و از مقامات امریکایی خواسته میشود که در مقابل این تهدید اقدامی مناسب انجام دهند! حتما ببینید.&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;
</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/127">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-08T14:05:58+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (5)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/127</link>
        <description>- : امام زمان! اومدم در رکابتون بجنگم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;- : شما جیب ما رو نزن جنگیدنت پیش کش!!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;خدایا اون روز رو نیار که امامم منو نخواد...&lt;br&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/126">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2011-01-08T10:05:37+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>عجله</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/126</link>
        <description>خداوند رحمان در جایی از کتاب آسمانیش میفرماید که انسان زاده ی شتاب است! البته آن آیه و آن داستان مربوط به کافرین است که شتاب میکنند در رفتن به عذاب الهی!&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما فی الواقع حقیقتا ما انسانها غیر از این نیستیم. شتاب میکنیم در همه چیز و همه کار! شتاب میکنیم در سخن گفتن. شتاب میکنیم در رسیدن به دوست داشتنی هایمان. شتاب میکنیم در گذران وقت. شتاب میکنیم در...&lt;br&gt;&lt;br&gt;آنقدر بی تابیم و عجول که دست آخر شرمسار میشویم و خجول!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نه اینکه عجله بد باشد نه! وگرنه تعجیل در فرج را دعا نمیکردیم! عجله بد نیست و الا السابقون، مقربون نبودند!&lt;br&gt;&lt;br&gt;عجله فقط وقتی بد است که راه را اشتباه انتخاب کرده باشیم و در رفتنش شتاب کنیم. این همان عجله ای است که از بچگی میگفتیم کار شیطونه!!!&lt;br&gt;&lt;br&gt;عجله، عجله، عجله.... شتابزدگی هم از میراث دنیای تکنولوژی است. سرعت بیشتر برای رسیدن به اهداف دنیوی و توجه کمتر به معنویات.&lt;br&gt;&lt;br&gt;کمی فرصت رفقا! صبر کنیم بمانیم و نرویم. ببینیم و بشنویم و فکر کنیم و انتخاب درست را انجام دهیم و بعد آهسته و پیوسته حرکت کنیم. اطمینان که حاصل شد بدویم و سرعت بگیریم تا مقرب شویم.&lt;br&gt;&lt;br&gt;سلول جای ماندن است. دیدن و شنیدن و فکر کردن. حالا حالاها باید دید و شنید و در فکر فرو رفت. فرصت لازم است. خستگی و شتابزدگی و میل به رفتن آفت انفرادی است. بمانیم و درونمان را کشف کنیم&lt;br&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/108">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-12-26T06:37:17+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>انفرادی تر از قبل!</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/108</link>
        <description>

چشمانم را بستم. در سیاهی ذهنم زندگی را خطی دیدم که حاصل تجمع نقاط بود و گذر عمر را پرش از نقطه ای به نقطه دیگر!&lt;br&gt;&lt;br&gt;نقطه پایان، مرگ است و بعد از آن دیگر هیچ نقطه ای برای پریدن در پیش روی تو نیست! هرچه دست و پا میزنی راه برون رفتی وجود ندارد تنها پرتگاه قبر را در پیش رو داری و پرش بعدی تو مستقیم در دل خاک است!&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما گاهی در میانه راه و در پریدنهای نقطه به نقطه ات به جایی میرسی که احساس میکنی نقطه پایان است! نه اینکه به مرگ رسیده باشی نه! به نقطه ای رسیده ای که انتظارش را نداشتی؛ شاید چیزی شبیه به مرگ!&lt;br&gt;&lt;br&gt;سلول را با خشت محبت و ملات رفاقت و کلنگ شهامت بنا نهادیم و با آتش صمیمیت گرمش کردیم. بنا بود دیوارهایش شیشه ای باشد تا دنیا ببیند که میشود در انفرادی زندگی کرد آنهم دورهم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;اما دنیا زیاد به ما روی نیاورد! گاه فریاد زدیم و گاه ناله کردیم و گاه دیوانه وار خندیدیم. اما انفرادی انگار هیچوقت خاصیت تنهایی و حائل بودنش در مقابل دنیای بیرون را از دست نمیدهد. خودمان ماندیم و داستانهای خودمان و چند ملاقاتی انگشت شمار!&lt;br&gt;&lt;br&gt;با این حال زندگی بر وفق مراد بود! تنهایی هایم را با خواندن مطالب دوستان پر میکردم و داستانها و ماجراهای سلول را پیگیری مینمودم! هرچند در برابر این همه عمل، عکس العملی از جانب من نبود و البته توجیهی برایش نخواهم کرد!&lt;br&gt;&lt;br&gt;همه اینها را گفتم که بگویم من الان در این سلول به نقطه ای رسیده ام که انتظارش را نداشتم! این حس همین الان من است. حسم را خیلی دو دوتا چهارتا کردم تا توان نوشتنش را بدست بیاورم و خلاصه نوشتم!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/107">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-12-26T06:32:10+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (4)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/107</link>
        <description>
قدیمی است. خیلی قدیمی! ولی شورانگیز:&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://www.mofidnews.com/upload/78_keyhan-gam-parsiblog-zohoor%5B1%5D.jpg&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;&quot;&gt;&lt;img style=&quot;cursor: -moz-zoom-in; width: 340px; height: 214px;&quot; alt=&quot;http://www.mofidnews.com/upload/78_keyhan-gam-parsiblog-zohoor%5B1%5D.jpg&quot; src=&quot;http://www.mofidnews.com/upload/78_keyhan-gam-parsiblog-zohoor%5B1%5D.jpg&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;


</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/94">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-12-22T09:18:39+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>داستانهای ظهور... (3)</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/94</link>
        <description>گفتم: این همه سال گذشت، این همه آدم اومدن و رفتن هنوز 313 نفر واسه یاری امام زمان پیدا نشدن؟&lt;br&gt;&lt;br&gt;گفت: امثال حر و زهیر و مختار و ... زیاد اومدن و رفتن، ولی امام زمان واسه ظهور حبیب میخواد، وهب میخواد، عابس میخواد...&lt;br&gt;

</description>
    </item>
    <item rdf:about="http://sellool.mihanblog.com/post/72">
        <dc:format>text/html</dc:format>
        <dc:date>2010-11-22T08:21:23+01:00</dc:date>
        <dc:source>sellool.mihanblog.com</dc:source>
        <dc:creator>جواد33 </dc:creator>
        <title>رویای شیرینِ فرهاد</title>
        <link>http://sellool.mihanblog.com/post/72</link>
        <description>(این داستان اصلا واقعی نیست!)&lt;br&gt;&lt;br&gt;یکی بود که خیلی جدی بود! جدی نبود... کم کم جدی شد! اصلا قرار نبود جدی بشه اما شوخی هم نبود. از اول هم شوخی نبود. هیچوقت هم به این فکر نکرد که این فقط یه شوخیه. با این حال جدی شد...&lt;br&gt;&lt;br&gt;شاید نباید جدی میشد، شاید میشد به شوخی گرفت کل ماجرا رو، شاید...&lt;br&gt;&lt;br&gt;ولی جدی شد درست از همون وقتی که توهمات و احساسات و ندیده ها و شنیده ها رنگ و بوی حقیقت به خودش گرفت.&lt;br&gt;&lt;br&gt;ولی نمیشد که جدی باشه! این جدی بودن هم نباید جدی گرفته میشد. اما نشد... شاید منطق نتونست خوب از پس احساس بربیاد و احساس خیلی سریع جدی شد. عقل جدی نبود! چون نمیتونست این جدی بودن رو با منطقش تطابق بده.&lt;br&gt;&lt;br&gt;آخرش نمیدونم چی شد! هنوز کلی مونده تا به آخرش برسه. اما فعلا اوضاع تحت تسلط منطقه و عقل داره موضوع رو به شوخی تبدیل میکنه.&lt;br&gt;&lt;br&gt;این وسط احساس هنوز جدی گرفته و ول کن قضیه نیست. عقل باید کمکش کنه...&lt;br&gt;

</description>
    </item>
</rdf:RDF>

